تبليغاتX
چشم های پر ستاره


چشم های پر ستاره

بنام تنها پناه آشفتگان دیار سرنوشت

مرد پیر شده بود .

دیگر نمی توانست گیتار بزند وسکوتی ابدی بر خانه اش حکم می راند .

باید کاری می کرد، پس از ساعتی فکر، گیتارش را برد توی حیاط گذاشت و دور و بر آن خرده نان ریخت .

پس از چند روز، درست وقتی که داشت جان می داد، سکوت خانه اش شکسته شد و او با خوشحالی

 چشم هایش را بست . 

پرنده ای آمده ؛ در گیتارش لانه کرده بود. گیتار

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت16:41توسط غزل | |