تبليغاتX
چشم های پر ستاره


چشم های پر ستاره

بنام تنها پناه آشفتگان دیار سرنوشت

من كه ميدانم شبي عمرم به پايان ميرسد

 

نوبت خاموشي من ، سهل و آسان ميرسد

 

من كه ميدانم كه تا سرگرم بزم و مستي ام

 

مرگ ويرانگر چه بي رحم و شتابان ميرسد

 

پس چرا عاشق نباشم؟

 

من كه ميدانم به دنيا اعتباري نيست نيست

 

بين مرگ و آدمي قول و قراري نيست نيست

 

من كه ميدانم اجل ناخوانده و بيدادگر

 

سرزده مي آيد و راه فراري نيست نيست

 

پس چرا عاشق نباشم؟ چرا؟؟؟

ميدانم...

من از اين خسته ام كه ميبينم

 

تيرگي هست و شب چراغي نيست

 

پشت ديوارهاي تو در توهيچ سبزينه اي ز باغي نيست

... !

+نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت15:7توسط غزل | |